اصلا شروع قصه از اول تگرگ بود
شب می نوشت: قصه٬ پریدن بدون پر
پرواز کن حریص سترون بدون سر
حالا که قصه از اول به سر رسید
زنجیر پای من آخر به سر زسید
***
من کیستم؟ سایه سردی که سر نداشت
فرزند خانه ای که از اول پدر نداشت
برگی که در برابر طوفان نشسته بود
یک مرد شیشه ای که از اول شکسته بود
ما کیستیم؟ سایه سردی که جان نداشت
فرزند خانه ای که سر سفره نان نداشت
بختک گرفت خانه و هی زار می زند
در فال من نوشته مرا...دار می زنند !
***
اینجا٬ شروع قصه...
هوا گرگ و میش شد
یک شب به چشم آدمکا
گرگ٬ میش شد
انشب پرنده در قفسش جیغ می کشید
یک بره داشت روی پرش تیغ می کشید
شب روی پیکرمان سرمه بسته بود
بختک به خواب چشم سترون نشسته بود
فصلی که فصل آهن و خون بود می رسید
طوفان رسول مرگ و جنون بود می رسید
شب می نوشت :آدمکا...بندگی کنید
آنوقت زیر بال و پرم زندگی کنید
nanserviamگفت:کبوتر که پر نداشت
انگار این پرنده امیدی به سر نداشت
دیگر تمام هیبت او رنگ مرگ بود
اصلا شروع قصه از اول تگرگ بود
حالا پرنده مرد...و این قصه سر رسید
شاید زمان نطفه ی فصلی دگر رسید
۳ مارس ۲۰۰۷ (حمزه شربتی)

